X
تبلیغات
بدون چتر زیر باران
درباره همه موضوعات

عزاداری برای امام حسین:

گریه و سوگ واری برای امام حسین (ع) نوعی همدلی با رسول الله است،تشکیل چنان مجالسی به سبب اندوهی است که پیامبر (ص) در آن باره داشته است و جایی که رسول خدا پدر و مادرم قربانش باد.پیش از فاجعه کربلا برای امام حسین گریسته است چگونه روا باشد که ما پس از وقوع آن حادثه تلخ و ناگوار گریه نکنیم؟!لزوم پیروی از رسول خدا و حسن تبعیت از آن بزرگوار جواز چنان کاری را ایجاب میکند و ترک آن صرف نظر کردن از روش او و فراموش کردن پیروی از آن اسوه نیکو و لکم فی رسول الله اسوة حسنه است.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 20:12  توسط N.K  | 

برای وطنم ایران

عشق و امید و نوید نام آوری

کوتاه زمانی به فریب ما نشسته بودند

هوسهای جوانی،همچون مه صبحگاهی و همچون خواب گریختند

اما در ما هنوز آرزویی شعله ور است

در زیر یوغ این حکومت خودکامه شوم

با دلی بی تاب

گوش به ندای وطن سپرده ایم

بی صبرانه در انتظار تحقق آرزوهایمان هستیم

- همچون عاشقی در انتظار هنگامه حتمی دیدار -

مادامی که در عشق به آزادی می سوزیم

و قلبهامان برای شرف می تپد

ای دوست!

ما تلاطم مشتاق روحمانرا نثار وطن می کنیم. (پوشکین)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 22:31  توسط N.K  | 

همیشه در دنیا مسافر باش و رهگذر،مسافری که تن پوش و پا پوش خاک آلوده دارد،گاهی در سایه درختی می نشینی،گاهی از بیابانی میگذری،اما همواره مسافر باش،چرا که اینجا خانه تو نیست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 22:0  توسط N.K  | 

آسمان فرصت پرواز بلندیست ولی،

                                                        قصه این است چه اندازه کبوتر باشی...!   

گاهی آن بالای بالا و هم صحبت ابرها هستی و گاهی آنقدر با شتاب به پائین پرتت می کنند که با سنگ ریزه های پوسته زمین یکسان می شوی.

گاهی جذاب می شوی به گونه ای که تورا به نام شخصی که دارای چیزی به نام مهره- ی مار است می خوانند و همه با انگشت تحسین تو را به یکدیگر نشان می دهند و گاهی هم آنقدر نسبت به حضور تو بی توجه می شوند طوری که حتی یک پرنده کوچک و حقیر در حال پرواز فضله ای رویت می اندازد و بدون توجه و دیدن تو با سرعت عبور می کند.

بعضی اوقات خیلی مهربان و سخاوتمندی و تا حدی جو گیر می شوی که هر چه داری و نداری به دیگران می بخشی و بعضی اوقات هم آنقدر بدخلق و بخیل و تنگ دستی که حتی اگر با قدرت زیاد تمام هستی ات را بچلانند نم پس نمی دهی و هیچ از وجودت نمی چکد.

بعضی اوقات نیاز به تنهایی مطلق و تفکر در پیرامونت داری ولی دوست و آشنا و فامیل، حتی دختر یکی از اقوام دایی پسرخاله عموی پسرعمه شوهر خواهر عروس عمه پدر شما به دیدنتان می آید و بعضی اوقات حس گرمی داری که همه را به حضور می پذیری و از بخت بد اقبالت در آن زمان هیچ کس حتی خواهرت یا دوست خیلی صمیمیت  ناخواسته تو را از خاطر برده و فراموش کرده است.   

گاهی عزیزی و در قلب همه جای داری و هر شخصی به اندازه قابل توجهی احترام برایت قائل است و تو نیز در بیشتر امورت موفقی ولی چشمت روز بد نبیند، که گاهی حتی گدای کوچه تان برایت کلاس می گذارد و در مورد اسکناسی که به او دادی انتقاد می کند و می گوید: با این اسکناس که یک آدامس هم نمی دهند. اصلا چرا گوشه اش پاره است؟برو بابا.گدا به گدا، رحمت به خدا!... و همان روز با وجود دادن صدقه برای حفظ شدن از بلا و خطر آنقدر بدبیاری و بدبختی روی سرت می ریزد که می خواهی دنیایت نباشد!

گاهی در خوشبختی و پول و ثروت کلانی که از پدربزرگ نوه خاله دوستت بجای مانده غلت می زنی و و وقت برای شمردن اسکناس ها و سکه هایت کم می آوری و از تمام غم و اندوه این دنیا و اعمالت غافل می شوی و گاهی هم آنقدر فضای پر از خالی داخل جیب هایت را که تار عنکبوت بسته است نگاه کرده ای که چشم هایت به نداشتن و نبودن عادت دارد و نیازمند حتی یک سکه 100ريالی هستی.

 آه... وایسا دنیا... ماشین زمان را نگهدارید... من همین جا پیاده می شوم.نمیدانم همه این بدبیاری هایت از بد اقبالی ات است یا...

حقیقتا که انسان اعجوبه خلقت و این زمانه شگفتی است از رازهای خالق. واقعا هدفش از این بالا پائین کردن های مرتبه آدمیت چیست؟ شاید این گونه می خواهد تو بیشتر متوجه حضور او در زندگی ات بشوی. پس بهتر است از همین لحظه روی هر پدیده ای تأمل کنی حتما این طور بیشتر خدا را حس می کنی و به راحتی می توانی در مقابل  گرمی و سردی های روزگار و بازی های سرنوشت پیروز و موفق شوی.

 یک روز رسد غمی به اندازه کوه                          یک روز رسد نشاط به اندازه دشت

  افسانه زندگی چنین است عزیز                            در سایه کوه باید از دشت گذشت

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 14:45  توسط N.K  |